تبليغاتX
!! سخنی برای گفتن !!
Every day Life for That day

 کمی آرامش .................................................................................................................

به دلایلی ......................................................................................................................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 13:46  توسط سیاوش | 
این آخرین آپم تا ۲۰ روز دیگه هست دیگه مثل قبل هم نمیام به این دنیای دوست داشتنی

پس ببخشید که نمی تونم بهتون سر بزنم (امتحانها) واسه همه آرزوی موفقیت می کنم خداحافظ

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تیک تاک ، تیک تاک ، تیک تاک ، تیک تاک ...

ساعت را برداشته نگاهی به ظاهرش می اندازد بدنه اش از استیل است عقربه هایش هر کدام به یک اندازه هستند.

با چشم عقربه ی کوچک تر را دنبال می کند حیرت زده شده چهره اش که این را می گوید باخود کلنجار می رود سرعت عقربه زیاد است به اطرافش نگاه می کند باور کردنش برایش دشوار است همه چیز در حال تغییر هستند.

میز و صندلی ها خاک گرفته ، گلهای گلدان همه خشک شده اند ، آسمان سریع روشن و خاموش می شود ، دندانهایش یکی پس از دیگری می افتد، موهای سرش رو به سفیدی می رود ، صدای اطراف هم فرق کرده قبلا از این صدا ها خبری نبود.

ساعت را کنار می گذارد تا بی نهایت فکر می کند اما از جواب خبری نیست ناگهان به نقطه ی زل می زند انگار مشکلی پیش آمده از نگاه کردن به آن جا خود را خلاص می کند چشم هایش دیگر مانند قبل نیستند تار می بیند به پوست دستش نگاه می کند چند بار چشم هایش را باز و بسته می کند ، شاید اشتباه می بیند اما پوستش پیر شده خون مردگی هم پیدا کرده به ساعت نگاه می کند همه ی این مشکل ها را از طرف ساعت می داند به سمتش حمله ور می شود چند بار ساعت را زیر و رو می کند ناگهان بدنه استیل ساعت چهره او را در خودش نمایان می کند نفسش را در سینه حبس می کند ساعت را با پیراهنش پاک می کند اما نه همان که بود باقی مانده ساعت به گوشه ی پرتاب می شود.

چند بار طول اتاق را راه می رود فکرش مشغول چیزی است لباس های که به تن دارد برایش بزرگ شده اند شاید او کوچک شده

تصمیم جدیدی می گیرد به کنار پنجره می رود پرده را می خواهد کنار بزند اما پرده از جایش کنده می شود برایش مهم نیست به بیرون نگاه می کند این ساختمانها چرا اینقدر بلند است ماشین ها چهره شان تغییر کلی کرده صحنه ها برایش عذاب آور است باز به سمت ساعت می رود هنوز عقربه ها سریع کار می کنند حال می داند که عمر چقدر زود گذر است عصبانی می شود ساعت را محکم به زمین می کوبد با آخرین توان فریاد می زند

مزخرف ترین اختراع بشر

غیرمفید ترین ...!!!

راستی ساعت چنده ؟ من آخر شب نشستم پای کامپیوتر و اینا رو نوشتم فکر کنم از دوازده (24) گذشته چقدر زود گذشت می گم چرا همه جا این قدر ساکته زود تر از اونی که فکرش رو می کردم گذشت

پ ن : قبلا نوشته بودم ( واسه قسمت آخری می گم )

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:54  توسط سیاوش | 
از بلاگ بازی های افشینعباس دقت کن سرهم باشه افشین عباس !!

بچه ها زحمت کشیدن یه بلاگ بازی گذاشتن که ما هم دعوت بودیم اون هم توی روزهای مغز ترکوندن (امتحانها) هنوز شروع نشده ولی چه کار کنیم از همین الان داریم مغز می ترکونیم !!!

سوال: اگه می توانستید نامرئی شوید چکار میکردید؟ ۱۰ مورد نام ببرید.(۵/۳)

(من باید ۱۰ مورد رو نام ببرم شما هم اگه مایل هستید می تونید توی وبتون ۱۰ مورد رو بذارید من در اینجا از همه بچه ها دعوت می کنم) مخصوصا با مرام ها

۱- به زندان اوین سر می زدم خیلی دوست دارم ببینم اونجا چه خبره ...

۲- حال چند نفر رو می گرفتم واسه خنده !!!

۳- شمارش رای مردم رو در انتخابات دید می زدم این یکی اصل حاله

۴- خب یه کم پول لازم دارم پس بانک رو خالی میکردم این یه کم بود

۵- سر جلسه امتحان چقدر حال میده وای نگو .......   (معلم هنگ می کنه )

۶- می بینی حتی نمی دونیم چجور از این حالت استفاده کنیم

 ۷- چندتا چیز می خوام که خیلی قیمت داره (مجبورم برش دارم)

۸- خسته شدم یه جا برای استراحت به نظرت کجا خوبه هتل های ایران که اصلا !!!

۹- بابا سخته نمی خوام همینجور که هستم خوبه

۱۰- همه کارهای که می خواستم انجام بدم منفی بود !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 1:27  توسط سیاوش | 

این نوشته ها رو خودت می تونی یه اسم بذاری روش من چندتا حرف داشتم که نمی دونستم چجوری بگم ؟ آخر تونستم یه مقداریش رو اینجور بگم و ازت خواهش دارم تا آخر بخونیش شاید اشتباه کردم !!!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سرزمین ارواح  بسیار دیدنی تر از آن بود که فکر می کردم  بزرگانی در آنجا بودند که در این دنیا آثار زیادی بجا گذاشته بودند هرکس که فکرش را می کردی آنجا بود از شاعران گرفته تا دانشمندان و نقاشان پرآوازه و...

آنها در خانه هایی که خودشان می خواستند زندگی می کردند ، شاعری خانه ی ساده می خواست که صبح ها با صدای پرندگان از خواب برخیزد و شب ها با صدای جیرجیرک ها به خواب برود ، نقاش خانه ی می خواست که وقتی برروی بام خانه برود فضاهایی دیدنی را تماشا کند و همه را بکشد ، معماری در گوشه ی از سرزمین ، خود را مشغول طراحی بناهای کرده که وقتی چشم هایت به آنها می افتد از تعجب شاید شاخ هم در بیاوری  ، بزرگان موسیقی هم آنجا جمع بودند و آهنگ های را می نواختن که آرامش خاصی را درونت ایجاد می کرد ، نویسندگان مانند همیشه پشت میزی یا دستگاه تایپی مشغول نوشتن بودند ، همه بودند همه ی بزرگان اما آنها نمی خواستند در راحتی کامل به سر ببرند چون می گفتند راحتی برای همیشه شاید ذوق را به خواب فرو ببرد شاید درست می گفتند ...!

کوله پشتی من جادوی بود هرچیزی که در این دنیا داشتم وقتی نیازش داشتم فقط کافی بود سر در کوله پشتی برده و اسمش را صدا بزنم آن وقت خودش درون آن ظاهر می شد البته در آن سرزمین هر چه که می خواستم بود اما من هنوز عضو آنجا نشده بودم

راهنمایی مرا همراهی می کرد  مرد خیلی وقت شناسی  بود و می گفت که از وقتت درست استفاده کن منظورش این بود تا وقتی که در سرزمینشان هستم از وقتم نهایت بهره را ببرم

لباس راهنما سفید مایل به مشکی بود ، کلاهی به سر داشت که مانند یک هارد عمل می کرد خیلی مجهز و شیک بود ...

از راهی گذر می کردیم شخصی را دیدم چقدر شبیه حافظ بود نزدیکش می شوم

-  سلام لسان الغیب ( جوابم را این گونه می دهد )

*  سلامی چو بوی خوش آشنایی

-  حافظ خودتی 

*  پس میخوای کی باشم ؟ !!! (می خندد)

-  حافظ چرا می خندی ؟

*  هیچ چیزی نیست یاد یک خاطره افتادم !!!

-  حافظ بگو تا ما هم بخندیم

* یک روز آدمی آمد و گفت من پی لسان الغیب می گردم آیا شما نمی شناسیدش ؟ من هم گفتم چه اسم عجیبی نام دیگری ندارد؟ گفت آری ، گمان کنم خواجو کرمانی نام دیگرش بود

آرام می خندم چون در محضر حافظ بلند خندیدن زشت است آری حتما از سرزمین خودمان بوده چه آبروی از ما برد !!!

-  حافظ گمان می کنی قدیمی ترین نسخه اشعارت کجاست ؟

* ای جوان چه بگوییم از بعضی ها شنیدم که خارج از ایران است

-  من هم شنیدم که قدیمی ترین نسخه در دانشگاه آکسفورد هست

* پس شما در ایران چه کار می کنید ؟

-  از خجالت سرم را پایین انداخته و می گویم

-  (چگونه سر زخجالت بر آورم بر دوست       که خدمتی به سزا بر نیامد از دستم )

از حافظ اجازه می گیرم و ترکش می کنم هر چند که سخت است

جلو تر می رویم چقدر هوای این منطقه خوب است از کنار نقاشی می گذریم که غیر از نقاشی

هنرهای دیگری هم بلد است مانند مجسمه ‌سازی ، قلم ‌زنی، طراحی و سفال‌گری راهنما می گوید می شناسیش ؟  به آثارش نگاه می کنم ، گمان کنم پیکاسو هست

-  پابلو پیکاسوست

 راهنما می گوید از کجا او را شناختی ؟

چند تابلو را نشان می دهم می گوییم از این ها به خصوص تابلو گورنیکا ...

راهنما می گوید می خواهی با او صحبت کنی جواب می دهم  بله حتما اما مشکل زبان،راهنما پس من اینجا چه کاره هستم

-  سلام به مردی که هنر را خلق کرد ؟

راهنما آرام سخن من را به پیکاسو می گوید

پیکاسو لبخند می زند و کلمات عجیبی می گوید یا اسپانیاست یا فرانسه نمی دانم ؟

* سلام به تو جوان هنر دوست

-  پیکاسو جوانانی در مملکت ما هستند که زیادی اعتماد به نفس دارند آنها می گویند که ما از پیکاسو آثار بیشتری خلق کرده ایم

راهنما می گه همین چیزا رو بگم !!! می گم بدون کم و زیاد کردن حتی یک جمله

*  بله بچه هایی کوچک دبستانی هم از من بیشترآثار دارند زیرا آنها درسالهای که به مدرسه می روند چند دفترنقاشی دویست برگ دارند که پر است از نقاشی ... (می خندد)

این چه حرفی بود که من زدم مگر دیوانه شدم از بس عرق کرده ام خیس خیس شده ام از راهنما می خواهم که از طرف من از پیکاسو خداحافظی کند و از او دور می شویم

خسته ام شده باید جایی برای استراحت پیدا کنیم از راهنما خواهش می کنم که به یک استراحتگاه برویم ما را به طرف ساختمان های باستون های بلند می برد چقدر اینجا زیباست چقدر به تخت جمشید ما شباهت دارد راهنما می گوید پسر من برای راحتی تو را به تخت جمشید آوردم به درستی که هنر نزد شما ایرانیان هست بس !!!

چند کارگر آنجا هستن که دارند سنگ های را می تراشن قبل از استراحت از راهنما خواهش می کنم که نزد آنها برویم

-  خسته نباشید

*  سلامت باشید

-  من از سرزمین ایران کهن می آییم

*  بسیار عالی از آنجا چه خبر؟

به یاد عکس هایی درون خانه می افتم سریع کوله پشتی را در می آورم و طلب عکس ها را می کنم و سریع ظاهر می شوند

-  این عکس ها را دیده اید؟

عکس ها را از دست من می گیرند به عکس ها زل می زنند

*  اینجا کجاست ؟

پاسارگاد ، اشک در چشم هایشان حلقه می زند

*  پاسارگاد است ، چه شده؟ این مردان چه می کنند؟ این ها چیست که برروی سنگ ها کار می کنند ؟ سنگ های که ما باخون دل تراشیدیم

-  چند کارگر افغانی هستند دارند مرمت کاری می کنند !!! و این دستگاهی که دارند به مته بادی و تیشه معروف است !!!

راهنما خواهش می کند که بگذارم کارگرها کارشان را بکنند و من هم می پذیرم

از راهنما می خواهم مرا به جای دیگری غیر از تخت جمشید ببرند نمی خواهم داغ دلم تازه شود

 

وارد خیابانی می شویم ، خانه ها نسبتا ساده هستند به درون خانه ها نگاه می کنم هرکس مشغول کاریست از خانه ای صدای می آید گوش می سپارم

تهمتن چنین داد پاسخ بدوی          که ای بیهده مرد پرخاش جوی

منم در دلم زمزمه می کنم ، پیاده ندیدی که جنگ آورد     سر سرکشان زیر سنگ آورد ؟

فردوسی اینجاست در این خانه راهنما این فردوسی هست ؟

راهنما – بله جوان فردوسی هست ؟

سریع خودم را پشت درب خانه می رسانم از خوشحالی در پوست خود نمی گنجم

با صدای نسبتا بلند می گوییم سلام فردوسی

* علیک سلام  شما از ایران می آید

-  بله از ایران زمین (فردوسی هیچ تعارفی نمی کند خشکم زده یعنی این قدر بی معرفت )

*  شنیدی مسکو چه کار کرده ؟ (فردوسی می گوید)

فکر می کنم فردوسی به مسکو روسیه چه کار دارد؟ ، بله جمع آوری شاهنامه توسط روسیه

-  چه بگوییم ؟ من که کاره ی نیستم

*  چه کسی از تو توقع کرد من را ببخش فعلا باید این قسمت را به پایان برسانم

-  من که هستم که تو را ببخشم  با اجازه چند قدم بیشتر برنداشته بودیم که فردوسی گفت :

*  راستی شنیده ام من را فردوسی تاجیک می خوانند ( لبخند تلخی می زند )

-  از خجالت آب می شوم و سری تکان می دهم

وارد جایی هتل مانند می شویم همه نقشه کشور ها بر روی دیوار هتل است دنبال ایران می گردم اینجاست...

به خلیج فارس نگاه می کنم ( شنیده ام می گویند خلیج عرب !!! )

به دریاچه ارومیه نگاه می کنم ( شنیده ام خشک شده است !!! )

به دریایی خزر نگاه می کنم ( شنیده ام تجزیه شده !!! )

به شهرهایمان نگاه می کنم به کاشان ، شیراز ، اصفهان ، یزد ، کرمان ، مشهد ، تبریز، همه و همه راستی  شهر سوخته کجا بود؟

به جنگل هایی شمالیمان نگاه می کنم قدیمی ترین جنگل ها ، بارنگ سبز در نقشه مشخص شده ...

راستی کجا بود که می خواست به زیر آب برود ؟ رفت یا نه

راهنما برایم اتاقی گرفته کلیدش را به من می دهد تشکرمی کنم

از پله ها بالا می روم پشت در اتاق می رسم کلید را وارد قفل می کنم که راهنما صدایم می زند جوان ایرانی داخل نشو وقتت به اتمام رسیده باید به جای که آمدی برگردی !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:33  توسط سیاوش | 

می خواستم یه جور دیگه بنویسم ولی خیلی بلند می شد و زیادم وقت ندارم اونجوری بنویسم  اما هنوز توی سرم یه چیزایش هست  اگه شد میارمش رو کاغذ خب فعلا این یکی رو بخونید تا ببینم چی کار کردم ؟.....

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

روح من را می شناخت اما من فقط تصویر مبهمی از او در ذهن داشتم سوالاتی داشتم که می ترسیدم بپرسم.

 روح می گفت: تو هنوز چند فصل از کتاب زندگیت باقی مانده

بیان می کرد که نویسنده کتاب زندگیت برای تو پیچ و خم های بسیار گذاشته

احساس خفگی می کردم اما چیزی به من قوت می داد هرگاه به صورتش نگاه می کردم برایم چشمک می زد آرام از خود می پرسیدم به کجا می رویم کم کم صدایم بلند شد روح سوال من را شنید و جوابی کوتاه داد

به قسمت مرکزی !!

دلهره و اضطراب به من حمله ور شدند قسمت مرکزی دگر کجاست ؟

روح حالات من را دریافت خنده اش گرفته بود برایم عجیب بود صدای خنده هایش

آنقدر بلند بود که گوشهایم را اذیت می کرد اما انسان هایی که آنجا بودند اصلا متوجه صدا نمی شدند از کناروحتی از درون ما می گذشتند.

داشتیم به گورستان می رسیدیم از روح سوال می کنم چرا اینجا ؟ مگر قسمت مرکزی اینجاست ؟

می گوید این جا باید تو را تحویل بدهم

بی اختیار گریه ام گرفت می ترسیدم ، کنار درب اصلی گورستان چند روح منتظر بودند اما منتظر چه کسی ؟ حتما من

روح ها  بی رنگ بودند. به سمت ما آمدند روح من را به بقیه سپرد و خود غیب شد. هنوز وارد گورستان نشده بودیم یکی از روح ها که بقیه ذاتکن صدایش می کردند به من فرمان داد که دهانم را باز کنم و بعد دست در گلویم برد فشار می داد درونم را چنگ می زد کشیده شدن ناخن هایش را برروی بدنم ازداخل احساس می کردم درد عجیبی سرتاپایم را فرا گرفته بود به اعماق دست می برد ناگهان کل زشتی ها ، دروغ ها ، چند رو بودن ها ، نامردی ها و... را در جلوی خودم دیدم ، وقتی دستش را بیرون آورد چیزی شبیه تکه گوشت اما به رنگ لجن در مشتش بود. همه ی آن زشتی ها وبدی ها نابود شد احساس می کردم پاک هستم پاک پاک      

×××

لحظه ای احساس کردم کسی صدایم می زند بی شک آشنا بود به دنبال صدا رفتم روح ها پشت سرم می آمدند . صدا را تعقیب می کردم از خیابان ها گذشتم تا به بیمارستانی رسیدم صدا از داخل بیمارستان بود وارد شدم اما بقیه روح ها نیامدند برایشان دست تکان دادم  صدا همچنان شنیده می شد پشت دری رسیدم چشم هایم گرد شد داشتند به جسمی شوک وارد می کردند اما صدا از همان جسم بود از در عبور کردم به جسم نزدیک شدم خودم را به درونش بردم ناگهان همه آنهای که دور جسم بودند خوشحال شدند و با صدای نسبتا بلند گفتند برگشت برگشت

×××

حالا چند هفته ای هست که ازبیمارستان مرخص شده ام و همه سعی می کنند خودشان را به من بشناسند اما من حافظه ام را از دست داده ام یعنی حافظه ام پاک شده و نمی دانم از این مسئله خوشحالم یا ناراحت

اما فکر کنم خوشحالم تا ناراحت چون پاک شدند .......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:30  توسط سیاوش | 

خانه یعنی پناه و سر پناه ، خانه یک چهاردیواری است که بین دل های ساکنانش

 دیواری نیست خانه جایی است که پنجره نگاه آدم هایش رو به سپیده امید و آرزوباز و درش به روی هرچه زشتی و بدی، بسته است.

خانه یعنی شکوه و بزرگواری پدر، زلال محبت مادر و لبخند ناب کودک ، خانه یعنی عشق و محبت حتی اگر زیر سقفی از ستاره و روی حصیری از مهربانی نشسته باشیم ...

------------------------------------------------------------------------------------------

عاشقش بودم دیوانه وار مانند عشق های تاریخی همیشه لباس قرمز به تن میکرد

چون رنگ عشق بود و او عشق را دوست داشت به او زل می زدم او هم به من و فقط لبهایش را تکان می داد هیچ وقت دست من را پس نمی زد

روز اولی میان آن جمع شلوغ فقط نگاه هم به نگاه او افتاد و قند در دلم آب شد و میان آن همه انتخابش کردم

اما امروز دیگراو نیست ماهی قرمز کوچکم ، بهترین ماهی بود که داشتم از خانه اش خسته شد، شایدم از این انسان ها، شایدم از دست خودم به هر حال ...

شب در چشمانش خواندم که چیزی شده می خواست از من پنهانش کند صبح که برایش غذا آوردم دست من را پس زد دگر کسی نبود که در تنهایم درد و دلم را بشنود ...

آمده بود روی آب و آرام گرفته بود

------------------------------------------------------------------------------------------

روزگاری نه چندان دور شانه های استوارش کوه را تداعی می کرد و نگاهش دریا را به یاد آدم می آورد و قامت رشیدش سرور را ...

مردی که مچاله شده ، مردی که شکسته ، مردی که سوخته ، تباه شده ، ویران

شده ، دود شده ، مردی که پای دیوار افیون چرت می زند ، مردی که مرده است

مردی که دیگر مرد نیست .

------------------------------------------------------------------------------------------

درآن دوران هیچ رنگی را نمی دیدم همه چیز را سیاه وسفید

حال که آن دوران به اتمام رسیده و بیماری از من دور گشته به رنگ ها نگاه

می کنم که چه بی رنگ اند...

------------------------------------------------------------------------------------------

ماهی شده بود باورش

تور رو اگه بندازن سرش

می شه عروس ماهی ها

شاه ماهی می شه همسرش

ماهی باورش نبود

تور رو اگه بندازن سرش

نگاه گرم ماهیگیر

می شه نگاه آخرش

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 19:4  توسط سیاوش | 
اس اس اث میلان سرور کل ایران

پرسپولیس منچستر انگلیس

استقلال چه کارش میکنه ؟ ()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()

پرسپولیس سرور استقققققققققققققققققققققققققققققققلاله

حالا که چی بدبخت دیگه گلو واسه ات نموند / میمری و زنده میشی چقدر به ای امام او امام قسم میدی تیمت گل بزنه که نمیزنه هم / بهتر/ هرچی امام بود قسم میدی بخاطر  فوتبال نکبتی  

(تیم شهرش داره سقوط میکنه آقا پا میشه میره ورزشگاه تیم پرسپولیس و استقلال رو تشویق میکنه)

خجالت داره خاک عالم تو................................................

آقای فلانی آخرین مدل ماشین سوار می شه / بهترین بند و بساط داره ماها باید جروبحثش رو بکنیم

خب میگی حقشه (کدام حق / چقدر پارتی بازی شده ....................................................................

اگه حقش هست منم میگم حقش هست اگه نیست ......................................................................

این جوری که نتیجه های بازی ها رو میسپاریم به حافظه درس رو نمی سپاریم از مدرسه فرار میکنی میری

استادیوم .............................................. آخرش چی شد تیمت یا برد یا باخت چی گیر تو امد حالا فردا

آقای فلانی میاد جواب نمره هات رو میده (حالا بزن تو سر برای یکی دو نمره ) 

گذشت فوتبالی که میگفتن (من از زمین خاکی شروع کردم گذشت) فوتبال امروزی فقط پول

۱۱ نفر وسط زمین دنبال تووووووووووووووووووووووووووووووووووپ تماشاگر هم هی میمیره و زنده میشه

* * *

ببخشید اگه از فوتبال اینجور گفته شد / در اینجا هیچ سازمان یا تیمی توهین نشده ولی آقا نکن این کارا رو با خودت ...........................................................................................................................

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 0:37  توسط سیاوش | 
 
صفحه نخست
سووشون
××××××××××××××××××
!! سخنی برای گفتن
!! خنده ی برای غصه
!! سکوتی برای فریاد
!! حرکتی برای فردا
!! شاکی برای امروز
!! همه دیدنی بود اما.......
××××××××××××××××××
امید در ناامیدی

دوستان
ازهمه دنیا فقط تو
من و زندگی رنگارنگم
كلبه ی دلتنگي ها
کالبد شکافی (افشینعباس)
ناله از زندگی
ستاره خاموش
گلبرگهای عشق
تو مي تونی . . .
فقط برای دل تو (الیاس)
کافی شاپ آنلاین من
تنها
میلاد تنها
سکوت سرد"دختر یخی"
روژین
ِام نخعی فر
پسر آبی و دختر صورتی
تاریک ترین نور
شکست نیاز
سکوت در فریادم
عاشقانه های من و سحر
پسری که همه رو عاشق کرد
آی من
قایق
امواج سحر آمیز
جایی برای بودن
خاطرات لیدی
همین جوووری
آتش نشانها فرشتگان نجات
پیوندهای وبلاگ
استاد اثنی عشری
"><-ArchiveTitle->
کافکا داستان کوتاه
گاهشمار زندگی کافکا
گذشت اما چگونه ؟
دل من شکست او چطور ؟
شلوغی هم خسته شد !!
دیالوگ های زندگی
آنتی فوتبال
علائم اعتیاد به اینترنت
دل بستگی های کوچک یا...
و این شوک های لعنتی
آنها چه می گفتند !!!
نامرئی !!!
تیک تاک...
خاموش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM